زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و سی و یکم

سلام عزیز دل مامان امروز حالم خوبه.. راستش سرمای اول صبح یه کم انرژی بهم میده این روزا تا 5 سرکارم ... خسته میشم  ولی نه اونقدر که پیش بینی کرده بودم کارم زیاد شده ولی خب کار باعث میشه از دنیام دور شم روزای بلاتکلیفی اخر دوره گذشت و چند روزی بهمم ریخت ... ولی الان دوباره جاده همیشگیم در انتظارمه با اینکه داروهامو خریدم اما زیاد به نتیجه گرفتن امیدوار نیستم و فکر نمیکنم دارم دنبال زمان میگردم برای درمانهای پیشرفته تر به قول یه عزیزی که بهم میگفت راه اخر رو اول برو  و ای کاش من اینقدر سماجت نمیکردم به درمانهای ساده و قرص باید یه کم حال روحی بابات بهتر بشه که بتونیم دوباره کفشای آهنیمون رو پامون کنیم و راه بیفت...
10 دی 1393

نامه صد و سی ام

چشام دو دو میزنه روی یه بی بی چک سفید و التماسش میکنه تو رو خدا قرمز شو هربار که نگاهمو ازش برمیگردونم امید دارم تو نگاه بعدی چیزای قشنگتری ببینم.. ولی همش تکرار.. هر ماه مثل ماه پیش.. سفید تر از سفید این روزا همش رو تکراریم... ماههای منو گذاشتن رو دستگاه کپی... تنها چیزی که مدام داره عوض میشه وسعت غم تو دلمونه که هر روز داره زیاد و زیادتر میشه این بین غم نبود تو شاید ناچیزترین باشه حال و روز بابات داره ازارم میده... دیشب یه دل سیر گریه کردم.. هیچ کاری ازم برنمیاد برای عوض کردن حالش تو هم که نیستی که شاید با خنده هات یه رونقی به دل داغدیده بابات بذاری این روزای ما بدون مامانیت روزای خشکیه.. داریم ترک میخوریم و اروم اروم میشکنیم...
7 دی 1393

نامه صد و بیست و هشتم

سلام عزیز مامان خوبی؟ حال مامانت که خوب نیست ... حال بابات هم که تعریفی نداره دو هفته از رفتن مامان بزرگت میگذره و ما فقط ظاهرا خوبیم ... یه غم بزرگ رو تو دلمون مخفی میکنیم که بقیه زودتر خوب بشن نیومدم که از دلتنگیام بگم اومدم نصیحتت کنم اومدم بهت بگم  عزیز دل مامان   اگه یه روزی پاتو به این دنیا گذاشتی و با ادمای جورواجورش دمخور شدی اینو بدون که زیادی خوب بودن کار دستت میده .. نمیتونم بگم خوب نباش و ظلم کن ولی خوب بودن زیادی هم یه روز باعث عذابت میشه عزیز دلم ... مامانت یه زخم دیگه خورده که نمیدونه باید چیکار کنه ادمایی که دوسشون داشتم و بهشون محبت میکردم منو دشمن خودشون میدونن و من هر چی میگردم دنبال...
23 آذر 1393

نامه صد و بیست و هفتم

سلام عزیز مامان حال این روزای بابات خیلی تعریفی نداره و من نمیدونم چه کاری میتونم براش انجام بدم مردا غم وغصه هاشون رو میریزن تو دلشون و از ظاهرشون هیچی نمیشه فهمید ولی من میدونم داغونه و از اون داغون تر منم که نمیتونم هیچکاری برای کم کردن غصه های عشق بزرگ زندگیم انجام بدم از طرف دیگه عمه هات .... امروز صبح خواب مامانی رو دیدم خواب دیدم تو اشپزخونه نشسته و داره جارو کردن دختراش رو نگاه میکنه و از اون بین فقط من میتونستم ببینمش منم پایین پاش نشسته بودم بابات و عمو رضا اومدن تا منو از اون حال که مامانی رو میدیدم در بیارن اروم اروم انگار از یه خواب بیدارم کردن باهام حرف زد ولی اصلا یادم نمیاد چی گفت چهره اش ا...
15 آذر 1393

نامه صد و بیست و ششم

سلام عزیز مامان این نامه یکی از غمناک ترین نامه های منه این روزا مامانت خیلی غمگینه مامان بزرگت که همیشه غصه نبودن تو رو میخورد از پیشمون رفت مامانی مهربونت رفت بابات خیلی غصه داره .. دیگه مادر نداره این روزا خونه مامانی خیلی شلوغه ... همه اینجان ... ولی خودش که باید نیست خیلی جوون رفت ... هنوز خیلی مونده بود تا رفتنش پنجشنبه های من دیگه پنجشنبه نیست روح خونشون رفت ارزو به دل اومدن تو بود که رفت ****************************************************** پ ن:  دوستای گلم که این پست رو میخونین لطف کنید یه صلوات برای شادی روح مادر همسر عزیزم بفرستید ...
11 آذر 1393

نامه صد و بیست و پنجم

قول داده بودم از روز عاشورا دیگه بهت فکر نکنم قول داده بودم دیگه دنبالت نگردم و نخوامت قول داده بودم راضی باشم به نداشتنت و اینقدر دنبال سهم نداشته ام نباشم قول داده بودم دیگه اینجا نیام و باهات حرف نزنم اما .... نشد ولی تو و خیالت با تمام قدرت جلوم وایسادی و عرض اندام میکنی نمیشه از فکر اومد بیرون دلم میخواست همه وسایلت رو بدم کسی که هیچ اثری و نشانه ای از نبودت جلوم نباشه ... ولی چه کنم که نمیشه خدای الی میدونه که ناشکری نمیکنم فقط جسم زمینیم خسته است نفسم تنگه وحشت دارم از روزهای اینده و عمل و سوال و جواب مردم و خنده هاشون دعاهای مردم در حقم ازارم میده ایشالا گفتناشون ازارم میده دلم میخواد تک و...
28 آبان 1393

نامه صد و بیست و چهارم

دل بــســـپــار... به آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را  نهنگی که نمیخورد"یونس"را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد  تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد آیا هنوز هم نیاموختی ؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ،" نمی توانند " پس به " تدبیرش " اعتماد کن به " حکمتش " دل بسپار به او " توکل " کن و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟ دنیا ارز...
10 آبان 1393

نامه صد و بیست و سوم

سلام عزیز مامان خوبی؟؟  حتما خوبی !!!!  کسی که پاشو به این دنیا نذاشته باشه حتما خوبه منم خوبم یعنی ای کمکی خوبم ناشکر نیستم و شکر خدا رو همیشه دارم که تن سالم دارم و یه عشق بزرگ کنارم فقط دلتنگم دلتنگ تو  .... دلم مادری میخواد ... دلم یه پاره جیگر میخواد .... یکی که از وجود خودم و عشقم باشه ... یه ثمره ثمره یه عشق بزرگ ولی نیستی و من هر روز جای خالی تو رو با محبت بابات پر میکنم این چند روز شمال بودیم  من و تو بابات -   مامان و بابای خودم -  دو تا عمه هات و عمو و زنمو تو نبودی و من هر روز تو رو تصور میکردم ... دستت رو میگرفتم و میگردوندمت ... تو رو تو دریا تصور میکردم گریون و خند...
24 مهر 1393

نامه صد و بیست و دوم

سلام عزیز مامان امروز تولد امام رضاست .... الان تو اداره دارن مولودی امام رضا رو پخش میکنن و دل هوایی من هوایی تر میشه دیشب هم با خاله زهرا رفتیم یه حسینیه جشن...  دلم خیلی مشهد میخواد ... مداحه شعرای قشنگی میخوند و من همش تصویر حرم امام رضا جلو چشمم بود یادمه پارسال مامان وقتی رفته بود مشهد نذر تو کرده بود که اگه بیای مامان حتی شده یه روزه بیاد مشهد و برگرده... هنوز سوغاتی مشهدش رو بهم نداده بود که فهمید تو اومدی و دوباره یه روزه رفت مشهد و همیشه میگه که اون روز خیلی زیارت بهم چسبید پارسال این موقع دلم خیلی گرفت .... دلم میخواست اسمت رو تو این روز تعیین کنم  ولی خب نبودی دیگه امسال اما اون حال و روز رو ندارم ح...
16 شهريور 1393